کجای شعر مرا دست می بری ای گل؟
که عطر ناب تو را لحظه ای به خود گیرد
کجای قافیه ها باز می گذاری پا؟
که این قلم سخن ناب را ز سر گیرد
تو را کجای دل زخم خورده جای دهم؟
تو را کجای سرای شکسته ویرانم........
تو را به ناز کدامین فرشته ی معصوم؟
تو را چگونه که لبخند تو لطافت صبح
تو مهربان تر از آنی که با ستاره و ماه
که با نهایت شب دست و پنجه نرم کنی
تو با سحر متولد شدی
تو با شبنم
تو از قداست باران همیشه حرف زدی.............
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:0  توسط شازده کوچولو
|
به سرم زد خاطراتو رنگ کنم
توی دستاش گل بذارم
همرو خبر کنم
هی شبا رو پشت بون پر بزنم ، ستاره دست چین بکنم
کنار حوض پر از آب بشینم، ماهی بشم
کوله بارمو که بستم ،قایق تنهاییهامو بردارم و راهی بشم
به سرم زد که تو رو پیدا کنم
راستی ای دریا کجایی؟
روی ابرای سفیدی؟
یا میون قصه هایی؟
نکنه به ماهیا کار نداری
نکنه ماهی رو تنها می ذاری....؟
ماهی که جون نداره
حیوونی ایمون نداره
اگه بارون بزنه بال پریدن نداره
دنیا بی ماهی که دیدن نداره
گیرم از خیال بارون که گذشتیم دل به دریا بزنیم
آخه تا کی چین و ماچین بکنیم؟این در و اون در بزنیم؟
من دیگه خسته شدم
برمیگردم به همون چشمه ی کوچیک خودم
کنار گلای یاس
اونجا که پرنده ها ی سینه سرخ
روی شاخه های نارنج و ترنج
هی غزل خون دل پروانه هان
اونجا که عطری اگه روی نسیم پا بذاره
فرقی با بهشت و رویا نداره
اونجا که بازم صدای پای آب
دنبال بره ی تشنه می دوه
آدمو هی می بره به خواب و بیدار می کنه
راستی فصل سیب سرخم برسه
واسه تو سیب می چینم
من خدامو گاه گاهی می بینم........................
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:7  توسط شازده کوچولو
|
سلام
به آنان که سلام هدیه می دارند
به آنان که در تبسم می مانند
آنان که خوب می خوانند زندگی را
گویی کبوتری آزاد
رقص گلی در باد....................
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:26  توسط شازده کوچولو
|
در انتهای هر نگاهی ایمان اگر باشد شمع امیدمان رو به خاموشی نمی نهد..........
ش.ک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:32  توسط شازده کوچولو
|
بیا خلوت کنیم امشب
ستاره در کنار ماست
به پای رود بنشینیم
که بیدی تکیه گاه ماست
بیا هم کاسه ی حافظ
غزل های روان گوییم
بیا در خلوت مهتاب
نسیم باغ را بوییم
نگه کن انعکاس ما
هنوزم روی برکه موج می گیرد
نگاه من
نگاه تو
به سوي بيكران ها اوج مي گيرد...................
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:50  توسط شازده کوچولو
|
از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد ؟
خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر .
بدون ترس برای آینده آماده شو . با اعتماد زمان حال ات را بگذران و
ترس را به گوشه انداز ، ایمان را نگهدار و
هیچگاه به باورهایت شک نکن . شک هایت را باور نکن
و زندگی شگفت انگیز است . فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید .
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی !
کوچک باش و عاشق .. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است .. نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقی نمی کند که گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ...
زلال که باشی ، آسمان در توست !
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:3  توسط آرتمیس
|
امروز صبح مادرم به من پنج سکه داد/در راه به جادوگری برخوردم/سکه ها را به او دادم و در عوض یک شیشه معجون آرزو از او گرفتم/وقتی می رفت با انگشت به من اشاره کرد و گفت قبل از خوردن آرزو کن/گوشه ای دنج را فراهم کردم/آرزو کردم که پاک ترین آدم روی زمین شوم/در شیشه را باز کردم و از آن نوشیدم/تمام بطری را تا انتها نوش کردم/دریغ از ذره ای تغییر
راه افتادم /جاده ی درازی بود/ توی راه پاهایم کم کم سست شد /بعد دستهایم/کم کم از پا افتادم/در حالی که روی زمین افتاده بودم با چشمهای باز و بی حرکت به آسمان خیره شدم/ناگهان پنج کودک برهنه با بال های کوچک از آنجا فرود آمدند/در دستهایشان ریسمانهایی بلند بود که به آسمان ختم می شد/بر لبانشان خنده بود و با خوشحالی یک به یک ریسمان ها را به من می بستند/دو بند بر پا و دو بند بر دستانم و آن دیگر را سه رشته کردند و دوتا را بر لبانم و سومی را بر رشته های مویم گره زدند/با اطمینان از محکم بودن گره ها یک به یک بال گشودند و رفتند/ناگاه طناب ها به حرکت در آمدند /ریسمانی پس از ریسمانی دیگر/قدرتی مرا بلند می کرد/هیچ اختیاری از خود نداشتم/دیگر ایستاده بودم/اول پای راستم جلو افتاد بعد پای چپم به مرکزیت آن شروع به دور زدن کرد/دستهایم به بالا رفتند/هنوز صدای خنده های آن پنج کودک به گوش می آمد/پاهایم شروع به ضربه زدن کرد/دستانم با حرکاتی هماهنگ به این سو و آن سو می رفت/من پای می کوبیدم وانگار می رقصیدم/دو سوی لب هایم را کشیدند تا بخندم/و سرم به علامت خوشحالی به بالا و پایین می رفت/در حالی که انگار خوشبخت ترین آدم روی زمینم /کم کم با همان حالت در جاده به راه افتادم /وارد روستا شدم/هر کس مرا می دید با نگاهی عجیب از کنارم می گذشت /کم کم کودکان روستا به دورم حلقه زدند و به تقلید از من شروع به رقصیدن کردند/بعد دیوانگان آمدند/همه می خندیدند /درست مثل من و من تنها کسی بودم بین آنها که هیچ اختیاری از خود نداشتم
هنوز صدای آن پنج کودک برهنه به گوش می رسید.........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 2:36  توسط شازده کوچولو
|
یک روز روی تاب می نشینیم/همان تابی که هر وقت چشممان را می بستیم ما را با خود می برد تا کودکیهامان/ آنجا که لبخند ساده بود/راستی یادم باشد گلیمی ببافم تا وقتی تاب می خوریم پشتمان به آن گرم باشد/آخ......داشت یادم می رفت
باران و تاب چه به هم می آیند مثل......................!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:37  توسط شازده کوچولو
|
من یه درخت پیرم
شوخی نکن ، می میرم
برگای من قشنگن
با اینکه خیلی تنهان
هر کدومش یه رنگن
من توو خیال بادم
هلم بدی ، افتادم...........................
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 0:1  توسط شازده کوچولو
|
می خوام فردا خروس خون
خورشید که اومد بیرون
مثل یه لبخند بشم
از تنهاییم رها شم
بهت بگم که زیباست
هر چی که توی دنیاست
اگه دلت خواست بیا
صبحونمون مرباست
میخوام برم توو کوچه
باز بخرم کلوچه
توو باغچه گل بکارم
براش بلبل بیارم
واسه قشنگیاشم
صبح تا غروب ببارم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:45  توسط شازده کوچولو
|